تبليغاتX
جویبار لحظه ها جاری است
سخن احساس من
در این مدت شاید طولانی غیبتم چیز هایی اموختم.شاید شما هم مثل خودم باورتون نشه اما من دیگه از هیچکس بابت هیچ چیز هیچ گله ای ندارم .و اگر نبودم به این خاطربود که حرفی نداشتم و شاید بالعکس.من باز امده ام تا با کلماتی که به تازگی به محدودیت شان پی بردم عشق را برای شما معنا کنم تا با شما خدای باور نکردنییمان را باور کنم . دوست من دیگر نامش هیچ کس نیست یارو همراه من  امید نام دارد که هدف معنا می شود رفتن تعبیر می شود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:57  توسط غزل صفرخانلو  | 

خیال پردازم چرا که واقغیت را دوست دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:20  توسط غزل صفرخانلو  | 

خیال پردازم چرا که واقعیت را دوست ذارم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:18  توسط غزل صفرخانلو  | 

کاش دنیا خالی بود.خالی از جسم ماده باید ها و رسیدن ها .ورسیدن چیزی جز پایان نیست .ولی چه می توان کرد چرا که در دنیای ما نر سیدن قصاص دارد.
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 13:12  توسط غزل صفرخانلو  | 

بعد از این که احساس را شناختم چیزی جز حس خلا در خود نیا فتم .منداشتن حسی خیالی را به خالی بودن ترجیح دادم.ساختمش بزرگش کردم وسعتش دادم .او دیگر یک حس نبود بلکه تبدیل شده بود به کسی برای من از خود من . من فقط به او می اندیشیدم و او تنها بهفکر رفتن بود.ومن میدانستم که دیوار زندان رویا بی دوام تر از این است که تاب مقاومت در مقابل نو جوانی سرکش را داشته باشد .نام او هیچ کس بود . صبح روزی تاریک هرچه صدایش کردم جوابی نیامد او معرفت را در حق افریدگارش تمام کرد ه و رفته بود .بعد از کلی هقهق کردن و ناله و شیون بی کسی سر دادن ناگها در حین نا باوری جمله از دهانم خارج شد که برای بار اول می شنیدم : خدایا کمکم کن .من از خدایی طلب یاری کرده بودم که روزی او را مسبب تمام مصیبت های وارده می دانستم .اندکی به او اندیشیدم و برای اولین بار از او نزد خودش شکایت بردم و او این گونه اجابت کرد احساس یعنی چون خاک بخشنده بودن چون اب روشنایی داشتن چون اتش گرما زا بودن چون باد در حرکت بودن . احساس یعنی عاشق بودن و عاشق بودن یعنی جزیی از او بودن.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:53  توسط غزل صفرخانلو  | 

من بازگشته ام اما من دیگر دریا را به چشم ان بی رحم بی کران نمی بینم بلکه دریا نمادیاز خود من است .اسمان می دانم که باریدنش خشم نیست خورشیدش قصد سوزاندن مرا ندارد .ستارگانش نمی خواهند  تاریکی دلم راو ماهش خاموشی چراغ خانه ام را یاد اورشود .اسمان صندوقچه ی رازهای من است  .بارانش لطافت اشک چشمان من است .دیگر زمین سست ترین جای ممکن نیست تا وقتی  خدا هست و دیگر خدا بدخواه ترین نیست تا عشق هست وعشق یاد اور بی وفایی نیست چرا که خدا عشق است و عشق خدا.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 19:23  توسط غزل صفرخانلو  | 

نوایی مرا می خواند نوایی خوش گاه می گرید ومی گریاند  گاه می خندد ومی خنداند گاه شتابان وگاهی اهسته میخواند .ومن مست به ان گوش می سپارم .غافل از این که نوامرابه زندگی می خواندیا به مرگ.نوا مرا می برد با خود به هر کجا که می خواهد  ونوا را احساس من من می راند به هر کجا که من می خواهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:5  توسط غزل صفرخانلو  | 

در پایان سال تحصیلی ۱۳۸۶/۱۳۸۵برای اولین باردر کارنامه یتحصیلی ام مهر قبولی خرداد را نخواهم دید.به گمانم شمار افتاده هایم از ۱۵درس به ۸درس برسد.من دانش اموز سال اول رشته ی انسانی هستم.باورم نمی شد سراولین امتحان که تاریخ ادبیات بود منی که از خوابیدن د ر شب لذت نمی بردم ساعت ده شب خوابیدم و فردایش که ساعت ده صبح امتحان بود  ساعت نه از خواب بیدار شدم . اولش ترسیدم  حس عجیبی بود هیچ وقت فکر نمیکردم منی که عاشق یاد گیری  و درس خواندن بودم و این کار مرا از حس پوچی رهایی می داد اینگونه بدون هیچ امادگی بر سر جلسه ی امتحان بروم .خلاصه رفتیم و برگه هارا دادن  چند تا سوال اول را کهبلد بودم جاب دادمرسیدم به یازدهمین سوال از سی وشش سوال دیدم بلدنیستم  برگه را دادم وامدم بیرون .وقتی رسیدم خانه مامانم با لبخندی توام با اطمینان پرسید چطور بود گفتم :۲۰نمی شوم ولی بد هم نبود.خلاصه نمی دونم چه مرگم شد قاطی کردم  .ریختم به هم از۲۴ ساعت شبانه روز ۲۰ساعت خواب بودم  اگر هم بیدار بودم یا  تلفن یا اینترنت یا گریه .یک روز همکه می دونستم تنهام قبل از رفتن مامان یک سری قرص داشتم که می دونستم چه بلایی سرم میاورد چندتا خوردم مامان نرفته دل درد و حالت تهوع و...شروع  شد .می دونستم که قصدم  خود کشی ولی ازطرفی هم می دونستم که نمی میرم .دردی که کشیدم که ازخدا ارزوی هزار بارمرگ کردم .ازدرد گریه می کردم که دوست پسرم زنگ زد منم ازصدایم معلوم بود که حالم خوب نیست.پرسید :چتّّه گفتم از صبح ۲۰۰بار بالا اوردم پرسید چرا گفتم قرص خوردم پرسید قرص چی گفتم نمیدانم پرسید چرا خوردی گفتم خوردم که بالا بیارم خلاصه قرض ما رافهمید منهم با کلی درد سر از شرش راهت شدم . الانم که دارم این متن و می نویسم فرداش امتحان ادبیات دارم .امتحان اخر  این را هم نمی خوانم .اینم روزها همش احساس می کنم که داره خنده ام می گرد  ولی وقتی می خواهم  بخندم می بینم که گریه ام گرفته .روز گار جالبی است می خواهم  تااخر عمر را همین طوری سپری کنم.منی که می خواستم در چندین رشته تحصیل کنم فلسفه و حقوق ونمایش ... .دلم مخواهد بدانم شما یی کهاین متن را می خوانید به حال من می خندید یا می گریید .    
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 13:31  توسط غزل صفرخانلو  | 

در ذهن به دنبال موضوعی برای نوشتن می گردم .در حالی که رفت وامد اطرافیان ازارم میدهد و باز یاد خود گمشده ام اهی در گلویم می افکند اهی که هیچ گاه مگر در نوشته هایم ابرازش نکردم چرا که دلیلش راچرایش را وکجایش راوهیچ از ان نمیدانم و سالهاست ازاین سوال دیرینه که ابتدا در ذهنم  بود و حال در تمام وجودم رخنه کرده است می گذرد  ومن هیچ جوابی برای سوالی که دارم نیافته ام .این متنی است از زمانی که من به هیچ نمی اندیشیدم.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 19:26  توسط غزل صفرخانلو  | 

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست                           سهراب بیا که اب راگل کردند
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:2  توسط غزل صفرخانلو  |